- اوی چه خبرته ؟ سلام علیک مدل جدیده ؟
- سلام . گوشیتو یه دقیقه بده لازم دارم.
- مگه خودت گوشی نداری؟
- نه ندارم . یه زنگ کوچولو میزنم بهت میدم .
- موبایل خودت رو چی کار کردی ؟
- سارا جون کارت اف بی آیت رو نخواستم که این قدر سین جیم می کنی . میدیش یا نه ؟
سارا همون طوری که گوشی موبایلش رو از کیفش بیرون می کشه زیر لب غرغر میکنه .
- چیه حالا اینقدر آتیشی شدی ؟ دوباره مورچه گازت گرفته ؟
گوشی رو از دستش می قاپم و یه قدم ازش دور میشم . سارا پشت سرم میاد .
- کجا به سلامتی دنبال من راه افتادی ؟
- گوشیم دستته ها !
- نمی خورمش که . دیرت میشه ها .
- فعلا که استاد نیومده .
- استاد رو چه کار دارم . مگه نمیری پیش سامان ؟
- سامان واسه چی ؟
- ااا بهت نگفتم ؟ دنبالت میگشت . می خواست جزوه های هفته ی پیش رو ازت بگیره . خوب دلش رو بردی ها کلک . اول جزوه ,بعد راهنمایی ,بعد شماره تلفن و دیگه دیگه .
- کدوم طرف بود ؟
- سمت سلف .
میدونم سارا از سامان خوشش میاد . همه جوره پایه است تا دور وبرش بپلکه بلکه فرجی بشه .سارا رو که می پیچونم با خیال راحت شماره ی آرشام رو می گیرم . چند تا بوق می خوره تا برداره . زیر لب می گم "زود باش جواب بده دیگه ."
- الو ؟ آرشام؟ سلام .
- به سلام خانم کم پیدا . کجایی ؟ این دو روزه هر چی بهت زنگ زدم جواب ندادی .
- نمی تونستم جوابت رو بدم . گوشیم توقیف بود.
- دوباره شیطونی کردی ؟
- این دفعه یکی دیگه شیطنت کرده .
- چی شده ؟
توی راهرو قدم میزنم و همه چیز رو برای آرشام تعریف می کنم . پای پله ها که چشمم به قیافه ی درهم سارا میفته می فهمم دیگه وقت چندانی ندارم .
- حالا چی کار کنم آرشام ؟
- با من باشی تا تهش هستم . تو نمی خواد کاری بکنی . من خودم حرف آخر رو با خانواده ام میزنم .قبلا سربسته یه چیزایی بهشون گفتم . فقط منتظر باش زنگ خونتون رو بزنم . با من هستی دیگه ؟
توی صداش تردید نیست . بیشتر خواهشه . احساس می کنم اگر تا الان شک داشتم حالا دیگه مطمئنم . می دونم می خوام برای خوشبخت شدن بجنگم . نمی خوام منتظر بمونم . می خوام خودم اون چیزی رو که می خوام بسازم .
- آره . هستم . اما الان دیگه باید برم .
- می بینمت .
همین که سارا بهم میرسه گوشی رو قطع میکنم و می گیرم به طرفش .
- سامان رو ندیدم . بچه ها می گفتن اصلا امروز ندیدنش . تو کی دیدیش ؟
حوصله ی جواب دادن ندارم . راهم رو می گیرم و میرم سر کلاس یه گوشه میشینم . تا سارا یه جا نزدیک من پیدا کنه استاد هم از راه میرسه و نمی تونه دیگه چیزی بپرسه . پیش خودم فکر می کنم حالا دیگه قراره تا ته این جریان جلو برم اما تهش کجاست ؟
***********
همه ی وجودم شده گوش و همه ی توانم رو دارم به کار می بندم بلکه از پشت در بسته ی اتاقم حرف های بابا و آرشام رو بفهمم . وقتی نیم ساعت پیش آرشام تنها , با یه سبد گل و یه جعبه شیرینی زنگ خونه رو زد فهمیدم اون هم برای متقاعد کردن خانواده اش به دردسر افتاده . حالا هم طبق روال این چند روزه توی اتاقم حبس شدم . هر چقدر تلاش میکنم فایده ای نداره . فقط صدای پچ پچ به گوش میرسه .به ساعت نکشیده صدای در ورودی بلند میشه . بلافاصله خودم رو از توی اتاق بیرون میندازم . یک راست میرم توی آشپزخونه پیش مامان .
- چی شد ؟
مامان یه نگاه سرزنش آمیز بهم میندازه و بعد رو برمیگردونه .
- مگه قرار بود چی بشه ؟
- منظورم اینه که دیدینش؟ نظرتون چی بود؟
- همونی که به خودت هم گفتیم . فکر میکردم اون قدر عاقل هستی که خودت بهش بگی که پا نشه بیاد اینجا .
- آخه چرا ؟
صدای بابا از پشت سر غافلگیرم می کنه .
- چرا چی ؟ اینجا اروپا نیست . هر چیزی رسم ورسوم و قانون خودش رو داره . زیادی آزاد گذاشمتت که هر کاری دلت میخواد می کنی .
یه کم از رو میرم اما نمی خوام به همین راحتی کوتاه بیام .
- بابا شما که همیشه طرفدار منطق بودین . رسم و رسوم مااز قانون اسلام که بالاتر نیست . اسلام میگه وقتی کسی مسلمون شد دیگه مسلمون محسوب میشه کاری هم به قبلش نداریم .
- تو کاری نداری . اونا که دارن . وقتی پدر مادرش باهاش نیومدن یعنی اونا هم مخالفن .
- اونا هم مثل شما . بعدش هم آرشام باید مسلمون بشه هیج جا نگفته خانوادش هم باید تغییر مذهب بدن .
- آدم از خانوادش جدا نیست . اگه با این پسر ازدواج کنی باید بری تو خانواده ی اون زندگی کنی .
دنبالش میرم و روی مبل کناریش میشینم . نه میخوام نه می تونم پر رو باشم اما نمی تونم هم که راحت بی خیال این جریان بشم .می خوام از یه راه دیگه وارد بشم .
- بابا اگه کمکش کنیم مسلمون بشه میدونین چقدر ثواب داره .
- من نه ثوابش رو خواستم نه عذابش رو . میخواد مسلمون بشه بسم ا... .اگه این کار رو بکنه برای خودش خوبه .
- اومدیم و مسلمون شد بالاخره ازدواج که باید بکنه . اگه همه حرف شما رو بزنن اون چه کار کنه ؟
- بره سراغ یکی مثل خودش .
- یکی مثل خودش از کجا گیر بیاره ؟ حالا اصلا پیدا شد . مهم نیست که همدیگه رو بفهمن و دوست داشته باشن ؟
- همینه دیگه عشق این پسره کورت کرده .
- عاشق نشدم که کور بشم . فقط دارم میگم آدم خوب و قابل اعتمادیه . کلی ویژگی مثبت داره حالا چون مسیحی بوده که نمیشه همه ی اینا رو ندیده گرفت . یه کدوم از این پسرای دور و بر به پای اون نمیرسن .
- آدم وقتی کسی رو دوست داشته باشه ایراد هاش رو نمی بینه .
- شما که دیدینش بگین ایراد کارش کجاست ؟
- با یک ساعت که نمیشه راجع به کسی قضاوت کرد .
- خوب بیشتر بشناسینش بعد .
بابا انگار توی مخمصه گیر افتاده باشه برمیگرده سر پله ی اول .
- اصلا این آقا بی ایراد . تو که اینقدراسلام اسلام میکنی لابد میدونی ازدواج دختر بدون اجازه ی پدر درست نیست . من هم بهت گفتم دختر به این پسره نمیدم تمام .
اون قدر بابا رو می شناسم که بدونم این یعنی هیچی برام مهم نیست . نمی خوام رضایت بدم هر کاری هم که بکنی و هر چی که بگی .فکر می کنم چرا؟ توی قانون و عرف ما یه دختر هیچ وقت حق مستقل فکر و عمل کردن نداره. تا وقتی مجرده همیشه برای هر کاری به اجازه ی پدرش احتیاج داره و وقتی هم ازدواج کرد اجازه ی همسرش.
***************
بعد از اون روز دیگه دانشگاه رفتن هم ممنوع شد . مامان یه لحظه هم چشم از من برنمیداره . امروز هم من رو با خودش آورده روضه ی خونه ی عمه افسانه مبادا در نبودش کاری بکنم .مدام هم نگرانه که عمه فروغم چی پشت سرم گفته . هر چی بهش میگم مگه دختر خودش با دوست پسرش نامزد نکرده گوش نمیده . میگه اونا گفتن برادر دوستش بوده . میگم ما که می دونم اصل قضیه رو اما برای اون هم مثل بقیه ظاهر مهمتره . بین این همه مهمون مدام این پا و اون پا می کنم . تو یه فرصت که مامان مشغول کمک کردن به عمه میشه میرم سراغ سمیرا .
- سمی یه دقیقه موبایلت رو میدی؟
- نه نمیشه . می خوای اس ام اس هام رو بخونی ؟
- خودت رو لوس نکن.
موبایل رو از تو جیب کتش درمیاره و میزاره کف دستم . توی جمعیت دنبال مامان میگردم . می بینش که کنار در آشپزخونه ایستاده و با یه خانمی صحبت می کنه . یه چشمش به اون خانومه و یه چشمش به من . بلند میشم و طرف دیگه ی سالن که مامان دید کمتری بهش داره میشینم . وسط این جمع , اون هم زیر نگاه مامان نمی تونم به آرشام زنگ بزنم . شروع می کنم به نوشتن متن اس ام اس. " سلام . چطوری؟کجایی؟چی کار میکنی؟" سریع جوابم رو میده " شما؟ " خودم رو معرفی می کنم با اون پیام ده سوال دیگه هم می پرسم . اینکه اون روز چی شده؟ حالا می خواد چی کار کنه ؟ ...
" این همه سوال رو که نمی تونم این جوری جواب بدم . نمیشه بهت زنگ بزنم ؟"
"چرا اگر دوست داری تا فردا صبح سرزنش بشنوم ."
کار به اس ام اس بازی میکشه . این وسط میفهمم که بابا سفت و سخت بهش جواب رد داده و آرشام از هر دری که وارد شده آخرش بحث راضی نبودن خانواده ی اون وسط اومده . اما آرشام نمی خواد به همین راحتی کوتاه بیاد . می پرسم "حالا چی ؟"
و جوابم رو میده " هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد . یه کم طول میکشه اما دفعه ی بعد با خانواده ام میام ."
مامان میاد طرفم و دیگه نمی تونم ادامه بدم . حافظه ی موبایل سمیرا رو پاک می کنم و میزارمش یه کناری . فکر می کنم این یه کم واقعا چقدر طول میکشه ؟
***********
از صبح توی خونه بر و بیای عجیبیه . دلشوره گرفتم . نزدیک عصر مامان سرک میکشه توی اتاقم . وقتی میبینه روی تخت نشستم و بی هدف یه مجله ی قدیمی رو ورق میزنم به زور میفرستتم حموم . از حموم که برمیگردم مامان کت و شلوار کرم رنگم رو از کمد درمیاره و به دستم میده .
- کت و شلوار واسه چی ؟ مگه قراره بریم جایی؟
- نه قراره برامون مهمون بیاد .
- من حوصله ندارم . بیرون نمیام
- نمیشه زشته . بچه که دیگه نیستی .
- کی مگه میخواد بیاد؟
- خانواده ی آقای کاویان.
- دوست بابا؟ اونا که هیچ وقت خونه ی ما نمی اومدن ؟
- میان تو رو ببینن . البته خودش که تو رو دیده . خانمش هم تو رو توی روضه ی عمه ات دیده و هر دو تاشون حسابی پسندیدنت .
اخم هام میره تو هم .
- میان خواستگاری؟
- آره .شانست گفته . همسایه ی عمتن . خانواده ی محترم و سرشناسین . پسرشون هم مهندس ساختمونه .
- ظاهرا شما هم حسابی پسندیدنشون.
- ایرادی داره؟
- نه فقط گمونم من قراره ازدواج کنم .
- خانواده ی به این خوبی .
- مامان جان من قرار نیست زن خانوادش بشم ها .
- امشب میاد میبینیمش دیگه . زود باش حاضر شو .
- ولی مامان من اصلا ...
- گفتم حاضر شو . دیگه کم کم میرسن . بحث رو بزار برای بعد .
علت دلشوره ی امروزم مشخص شد . میدونم که به همین راحتی نمی تونم از این یکی خلاص شم . همون جوری که آماده میشم توی ذهنم هزار تا نقشه میکشم بلکه این خواستگاری به جایی نرسه . میزنه به سرم خودم رو عجیب و غریب درست کنم . بعد می بینم خیلی ضایع است .آخر سر فکر می کنم اینا من رو توی روضه اونم وقتی حوصله ی آرایش نداشتم دیدن .وقتی خودشون برای پسرشون عروس می پسندن یعنی هنوز سنتی فکر می کنن .می رم جلو آینه وحسابی از خجالت خودم در میام . مداد سبز اکلیلیم رو که همون بار اول مامان نظر داد من رو شبیه هنرپیشه های این چنینی و دخترای آنچنانی میکنه زیر چشمم می کشم و بعد یه خط چشم پهن هم پشت پلکم نقاشی میکنم . یه کم سایه ی سفید کناره های بینیم میزنم که پهن تر از اونچه هست نشونش بده .اون قدر مشغول افکار وکارای خودمم که نمی فهمم مهمونها کی از راه میرسن .مامان در اتاق رو باز میکنه و با اخم بهم میگه .
- پس کجا موندی ؟ دو دفعه تا حالا صدات کردم . آبروریزی راه نندازی ها .
پشت به درم و قیافه ی من رو نمیبینه که غر غر کنه .با قدم های نا مطمئن وارد سالن میشم . به همه خوش آمد میگم و احوالپرسی میکنم . خانم و آقای کاویان رو میشناسم . یه دختر جوون همراهشون هست با پسری که مسلما قراره داماد بشه. از فکر این که عروسش من باشم لبخند زورکی که روی لبهام نشوندم محو میشه .یه گوشه نشستم وچشم دوختم به گل های مصنوعی کنار سالن .نه می خوام به خانواده ی اون ها توجهی بکنم نه به چشم غره های مامان نگاه بندازم .دل توی دلم نیست . نمی فهمم بحث چه طور به حرف زدن من و پسر آقای کاویان که فقط اسمش رو فهمیدم میرسه . من و حمید میریم توی اتاق من که حسابی هم بهم ریخته است!!! تازه با دقت نگاهش می کنم . همه چیزش به نظرم معمولی میرسه . قد و چهره ی معمولی با یه قیافه ی خیلی جدی . نگاهش سرد و سنگیه . نمی دونم شاید هم به نظر من این طور میرسه . به زور لباس هام رو از روی صندلی میزم کنار میزنه تا جای نشستن پیدا کنه .یه مدت تو سکوت همدیگه رو برانداز می کنیم تا بالاخره اون به حرف میاد .
- گفتنی ها رو که از پدرم شنیدین . حالا اگه شرطی , حرفی چیزی هست میشنوم .
فکر می کنم عجب اعتماد به نفسی ! فکر کرده قبولش کردم و حالا فقط مونده شرط و شروط .توی دلم میگم اگه قراره کاری بکنم الان وقتشه . نمی دونم اما یه حسی بهم میگه به این آدم نمیشه اونقدر اعتماد کرد که راست و پوست کنده حقیقت رو بهش گفت .سعی می کنم لحنم مثل خودش باشه . مطمئن و سرد .
- من درسم رو ادامه میدم . دنبال کار هم میگردم . اگر روزی درآمدی داشته باشم مسلما ترجیح میدم برای روز مبادای خودم پس اندازش کنم . زیاد اهل رفت و آمد و مهمونی رفتن و اومدن نیستم . معتقدم به همون ضرب المثل دوری و دوستی .شما که مشکلی ندارین؟
- نه مشکلی نیست .
- همیشه آرزو داشتم توی یه کشور اروپایی ادامه تحصیل بدم . خیلی هم دوندگی کردم . دارم به یه نتایجی هم میرسم . دوست ندارم ازدواج مانعی سر راهم باشه . شما که با این مسئله مخالفتی ندارین؟
- نه قبوله .
تو دلم میگم این دیگه کیه؟ چی باید بهش بگم که بزاره بره ؟
- من تا حالا فقط سرم به درس و دانشگاهم گرم بوده . زیاد از خونه داری سررشته ندارم . کلا از زن هایی هم که فکر می کنن خونه داری وظیفشونه و مقدم به هر کار دیگه ای خوشم نمیاد . به نظرم میشه روزگار رو راحتتر هم گذروند به جاش در سطح اجتماع موفق تر عمل کرد . شما هم موافقین ؟
- موافقم.
مثل اینکه این آدم فقط تصمیم داره باهام موافقت کنه . به تنها چیزی که به ذهنم میرسه متوسل میشم .
- فقط میمونه مسئله ی مهریه . توی خانواده ی ما الان سکه به تعداد سال تولد عروس مرسومه . میدونین که دلخوشی عروس فقط به میزان مهریه اشه توی فامیل .
- اجازه بدین با خانواده ام مشورت کنم .
بالاخره یه نفس راحت میکشم . لبخند دوباره به لبهام برمیگرده . یه روزنه امید پیدا شده .یه روزنه ی امید!!!
*****************
- مامان , هر چی فرجه برای غیبت کردن داشتم تموم شد . ترم آخری مشروط میشم ها !
- دیر نمیشه . بعدا ادامه میدی.
بی توجه به من میره سراغ کمد لباسها و شروع می کنه به زیر و رو کردن محتویاتش.
- دنبال چی میگردی؟ من دیگه چیزی ندارم بخوای ببخشی به این و اون.
- چی کار به این و اون دارم؟ اون کت و دامن یاسی ات کو؟
- کت و دامن عزیز من رو می خوای چه کار؟
- می خوام امشب بپوشی . خانواده ی کاویان میان برای بله برون و بقیه صحبت ها.
قلبم توی سینه فرو میریزه . با صدای خفه ای می پرسم.
- من کی جواب مثبت دادم خودم نفهمیدم.
- لگد به بخت خودت نزن.
- چه بختی ؟ من و این پسره فقط یه بار همدیگه رو دیدم .
- خانواده ی دیده و شناخته شده این . پسره رو هم که دیدی یه پارچه آقا.
- من از این یه پارچه آقای شما خوشم نیومد . این عصا قورت داده ی نچسب جز "مشکلی نیست" گفتن کار دیگه بلد نیست بکنه ظاهرا.
- بی خودی عیب روش نذار . مثل این پسره ارمنی بود خوب بود؟
- چه عیبی ؟ من باید یه تمایلی به این آدم داشته باشم یا نه ؟ حرف یه عمره ها.
- به خاطر همین میگم تو خامی . تو مملکت ما دو تا خانواده با هم ازدواج میکنن نه دو تا آدم . ماها که با هم کنار اومدیم تو هم به قول خودت یه بار دیدیش . بیشتر که شناختیش تمایل هم پیدا می کنی.
- بعد از ازدواج لابد دیگه. من راضی نیستم . زیر بار این ازدواج نمی رم.
- دیوونه بازی درنیار . ما صلاحت رو میخوایم. تا حالا بدت رو خواستیم مگه ؟
- آخه دارین بهم زور میگین اونم سر مسئله ی به این مهمی .
- چه زوری ؟ تو یه ایراد تو این پسر و خانوادش پیدا کن تا ما ردش کنیم.
- شما یه ایراد توی آرشام پیدا کنین.
- از قدیم هم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز . شما دو تا به هم نمی خورین.
- مامان چرا به من گوش نمیدی ؟ چرا نمیذاری حرف بزنم .تو اگه بخوای بلدی بابا رو راضی کنی .بالاخره زنها لم شوهراشون بهتر دستشونه .بابا مگه چیز زیادی میخوام .من می خوام با آدمی زندگی کنم که بتونیم پا به پای هم آیندمون رو بسازیم . هم قد باشیم و هم فکر .
- فکر می کنی من این چیزا سرم نمیشه ؟ اما یه چیزی رو برای بار اول و آخر بهت میگم . اگه با اون پسر ازدواج کنی خانوادش هیچ وقت تو رو قبول نمی کنن. تنها می مونید .کم کم که زندگی سخت بشه این عشق کور هم ته می کشه . اون وقت تو رو مقصر یه سری از مشکلات می بینه . یه زن فرق نمی کنه تو چه قرنی زندگی میکنه . ته تهش دنبال یکیه که تکیه گاهش باشه اون وقته که پا به پا و شونه به شونه دیگه کسی رو نمی خواد .پشت میخواد .حالا هم حرف گوش کن .لباس بپوش و حاضر شو.
- من نمی آم .
- می خوای آبروی بابات رو ببری؟ بعد این همه سال کار و دوندگی و زحمتی که برات کشیده ؟ جواب زحمت ها و محبتهاش رو با بی اعتبار کردنش میدی؟
- می خواین من رو بزارین لای منگنه؟
- تو هر جور دوست داری فکر کن.
من رو با کت و دامنی که با عصبانیت توی دستهام پرت میکنه تنها میذاره. عمرا این کت و دامن رو امشب من بپوشم.
************
میدونم دیگه حتی دیوونه بازی هم فایده ای نداره . توی مجلس بله برون هم هر کاری کردم نه به چشم خانواده ی کاویان اومد نه نظر بابا و مامان رو تغییر داد .نمی دونم باید چه کار کنم .میرم سراغ دیوان حافظ بلکه اون یه راهی جلو پام بزاره .کتاب رو تو دستم گرفتم اما اصلا نمی دونم باید چه نیتی بکنم . بعد از چند دقیقه همین جوری شروع میکنم به ورق زدن کتاب . لای دیوان چشمم می افته به تراولایی که اون جا گذاشتم . همه ی دار و ندارو پسندازم از تخفیف های کلاس زبان و ... .یه لحظه به سرم میزنه . فکر می کنم شاید فالم همین باشه .پول زیادی نیست داشتم پولام رو جمع میکردم که یه گوشی درجه یک بخرم .حالا دیگه گوشی میخوام چه کار؟ توی یه تصمیم آنی پولا و شناسنامه ام رو می چپونم توی یه کیف دستی و سریع لباس عوض میکنم که تا مهدی از مدرسه برنگشته بزنم بیرون .مامان هم که میدونم رفته خونه ی مامان بزرگ که مریضه و احتمالا تاعصری نمیاد .در خونه که قفله کلید هم که دیگه ندارم اما خدا کنه مریم خانم امروز خونه باشه . از توی تراس صداش میزنم .
- مریم خانم .مریم خانم
پردشون که تکون میخوره نفس راحتی میکشم .خدا رو شکر که یه امروز خونه مونده .سرش رو از پنجره بیرون میاره و با تعجب نگاهم میکنه
- سلام مژده جون
- سلام مریم خانم .خوبید؟
- ممنون .تو خوبی؟ مامانت خوبه؟
- مرسی .راستش بازم میخوام مزاحمتون بشم .مامانم رفته خونه ی مادرش یه سر بزنه . صبح که خبر دادن مریضه این قدر هول شد یادش رفت من هفته ی پیش کلیدام رو گم کردم . در خونه ی ما رو هم که میدونید چه جوریه .فینگر تاچه یه دست بزنی باز میشه اینه که همیشه قفلش میکنیم .امروزم من یه کلاس مهم دارم موندم خونه با در بسته .اشکال نداره بیام تو تراس شما و بعد از خونه ی شما برم بیرون ؟
قبلا یکی دو باری چنین کاری کرده بودم منتها بر عکس . کلیدام رو که جا میزاشتم از توی تراس خونه ی اونها میومدم توی تراس خودمون . به خاطر همین مریم خانم خیلی تعجب نکرد .
- نه عزیزم . چه اشکالی؟ فقط حواست باشه نیفتی .
با یه لبخند نیم بند دستم رو میگیرم به نرده های تراس و پاهام رو از بالای نرده ها رد میکنم بعد از لبه ی باریک بین دو تا تراس با احتیاط و لرزون قدم برمیدارم . سعی می کنم مثل قبل به پایین نگاه نکنم که سر گیجه بگیرم . بالاخره میرسم به تراس اونها و خودم رو پرت میکنم توی اتاقشون . آهی از سر آسودگی میکشم و با یه تشکر سریع از خونشون میزنم بیرون .تا سر خیابون رو تقریبا میدوم مبادا چشمم به کسی بخوره .نمی دونم اصلا میخوام چه کار کنم .به کاری که دارم میکنم فکر نکرده بودم . تازه شروع کردم به فکر کردن . سوار مترو میشم اما نمی دونم کجا میخوام برم .بی هدف فقط دو باری از اول خط تا آخر خط رو میرم وبرمیگردم . زل میزنم به چهره ی آدمای توی قطار و فکر میکنم .به خودم ،به زندگیم، به اون ها ،به زندگی هاشون .خسته از قطار بازی!پیاده میشم و میرم سمت تاکسی های بیرون ایستگاه . می خوام برم خونه ی عمه افسانه . هر چی نباشه خواهر باباست و خوب میشناسدش . قلق بابا دستشه . فکر میکنم یه چند روزی میمونم شاید عمه تونست نظر بابا رو عوض کنه .دم خونشون چشمم که می افته به ماکسیمای شوهرش از رفتن پشیمون میشم . یاد برخورد خشک و از خود راضیش که می افتم تو دلم میگم برم اونجا چه طور می خوام رفتارش رو تحمل کنم ؟ تازه میدونم خود عمه هم از سر ناچاری باهاش کنار میاد وگرنه دل خوشی از کاراش نداره . برمیگردم . نمی خوام یه بهانه بدم دست شوهر عمه ی عزیزم تا بیشتر از این بهش سر کوفت بزنه . تو دلم میگم " بیخیال . دائی احمدت که نمرده " اما بعد به حرف خودم می خندم . " سالی یه بار مگه بیشتر همدیگه رو میبینیم . بعدم نیست خیلی با بابا رابطه اش خوبه !!!" شروع میکنم بی هدف توی خیابون ها چرخیدن . بیخودی زل میزنم به ویترین مغازه ها اما هیچی نمی بینم .
نمی دونم کجا برم . هتل که یه دختر تنها رو راه نمی دن . یکی نیست بگه دختر اگه توی خیابونها ویلون باشه براش بهتره یا اگه توی هتل باشه . مسافرخونه هم که اگه قابل اعتماد باشه مثل هتل نمیزارن جای امنی باشه اگه هم نباشه که هیچ . تازه مگه من چقدر پول دارم ؟
بالاخره پشت ویترین یکی از مغازه ها انگار تازه چشمام باز میشه . نگاهم روی یه گردنبند با مدالی که روش ون یکاد حک شده قفل میشه . بیخیال همه چیز میشم و میرم تو . بیشتر پولم رو بابت مدال نقره میدم و میام بیرون .به جعبه ی توی دستم نگاهی میندازم و پوزخندی میزنم . "آخه دختره ی کم عقل توی این هیر و ویری مدال خریدنت چی بود دیگه " توی دلم جواب میدم "شاید این بتونه تو رو از بلایی که معلوم نیست چیه و سر راه منتظرته حفظ کنه " کلمه ای که از صبح توی سرم چرخ میخوره و مدام پسش میزنم خودش رو دوباره به رخم میکشه . " دختر فراری"!!!
من که این جوری نبودم . بیرون زدم که چی بشه ؟ از خونه بریدم که به کی پناه ببرم ؟ همیشه از این آدمایی که زود جا میزدن بدم می اومد . ناخودآگاه مسیرم رو به طرف بیمارستان کج میکنم . دلم برای آرشام تنگ شده .میرم پیش اون حالا تا بعد ببینم اون چی میگه . اصلا اون این چند وقت از وضعیت من خبر نداره .توی بیمارستان سراغ آرشام رو که میگیرم می فهمم سر یه عمله . منتظر می مونم و رفت و آمد مریض ها رو نگاه می کنم . فکر میکنم حالا آرشام هم اومد می خواد چه کار کنه ؟ چه کار میتونه بکنه ؟ امشب رو کجا می خوام برم ؟ اگه اتفاقی بیفته اول از همه بابا میاد سراغ آرشام و اونم توی دردسر میفته. اصلا این یک دو روز رو یه جایی سر کردم بعدش چی؟ میخوام برم دادگاه مثلا و از بابام شکایت کنم که چرا نمیزاره با آرشام ازدواج کنم ؟هه! مسخره است . دلم از گرسنگی ضعف میره . قبل از ظهر از خونه اومدم بیرون و الان دیگه ساعت نزدیک پنجه . هم گرسنگی هم اضطراب بهم فشار میاره . بلند میشم میرم طرف بوفه ی بیمارستان . سر راه کنار اورژانس صدای گریه و ناله ی دختری باعث میشه مسیرم رو به طرفش کج کنم . یه دختر بیست و دو سه ساله است که ظاهر آشفته ای داره .معلومه با عجله لباس پوشیده . همراه یه خانم نسبتا مسنه که دکترا دورش رو گرفتن و دارن ماساژ قلبی بهش میدن . دختر دستش رو به دیوار میگیره و روی زمین ولو میشه . میرم کنارش . زیر بغلش رو میگیرم و میبرمش سمت نیمکت گوشه ی راهرو . اشکی از چشماش پائین نمیاد اما هنوز داره هق هق میکنه . دست میندازم دور شونه اش و سرش رو به شونه ی خودم تکیه میدم .
- مادرته؟
- آره . تو رو خدا دعا کن واسش . یه بار قبلا سکته کرده .
- ان شاءا... خوب میشه . توکلت به خدا
- همش تقصیر این سمیه ی ورپریده است . چند دفعه بهش گفتم نکن . گوش نکرد . حالا بیاد تحویل بگیره دسته گلش رو .
- خواهرته ؟
- آره . دیشب توی پارتی با یه پسر گرفتنش . بابام کارد بزنی خونش درنمیاد . تا ظهر نزاشتیم مامانم بفهمه ولی ...
- خدا بزرگه . غصه نخور باید قوی باشی که بتونی به مادرت کمک کنی .
یه مرد حدودا شصت ساله از ته سالن میاد . دختر میدوه جلوش
- چی شد؟
- بردنش سی سی یو . همین جا بشین تا بیام
دختر بر میگرده و خودش رو روی نیمکت پهن میکنه . یاد مامان میفتم . حتما تا حالا دیگه همه متوجه نبود من شدن . مامان با اون فشارش تو چه وضع و حالیه الان؟ نکنه اون طوریش بشه ؟ تو دلم میگم " خدایا غلط کردم . خودت کمکم کن " بلند میشم و میام از بیمارستان بیرون بزنم که وقتی از کنار بوفه میگذرم عقب گرد میکنم . یه رانی میخرم و برمیگردم دوباره توی اورژانس . میرم سمت اون دختر . رانی رو میزارم روی نیمکت کنار دستش .
- بخور . رنگت پریده . حتما فشارت افتاده .
تا میاد تشکر کنه از کنارش رد میشم و میرم طرف بخش . صدای آقای یوسفی نگهبان درمیاد .
- دختر تو که دوباره برگشتی . کجا میخوای بری باز؟
- خواهش میکنم یه دقیقه فقط . زود برمیگردم .
یه نگاهی به گردن کج من میندازه و روش رو میکنه اون طرف که یعنی من نمیبینمت . سریع میرم سمت ایستگاه پرستاری . پرستارا یه نگاه شوخی بهم میندازن که به روی خودم نمیارم . میدونم چی راجع بهم فکر میکنن .
- دکتر هنوز نیومده .احتمالا تا نیم ساعت دیگه عملش تموم میشه .
- من دیگه نمی تونم بمونم . لطف میکنین وقتی اومد این رو بهش بدین .
جعبه ی مدال ون یکاد رو میزارم روی پیشخون . راهم رو میکشم و میرم . فکر میکنم من و اون نداریم . شاید تا این جاش رو هم همین گردنبند من رو حفظ کرده بزار حالا دیگه دست آرشام باشه .
تا میرسم به خونه ساعت هفت شده . پشت در یه چند دقیقه ای وای میستم . دل توی دلم نیست .اما بالاخره زنگ خونه رو میزنم که مهدی می پره و در رو باز میکنه . من رو که می بینه یواش میگه .
- بدو تو که وضعیت قرمزه اونم از نوع آتشینش .
سرم رو میندازم پائین و میرم تو .سلام آهسته ای میدم که جوابی براش نیست . بابا کلافه وسط سالن ایستاده . چشمش که به من میفته سریع میاد طرفم . دست بلند میکنه که بهم سیلی بزنه اما وسط راه پشیمون میشه و دستش رو مشت میکنه . زیر لب استغفر ا... میگه و از خونه میزنه بیرون . مامان هم من رو که میبینه سری تکون میده و بی حرف میره توی اتاقش و در رو محکم میبنده . فکر میکنم کجای کار امروز اشتباه بزرگتری بود . رفتنم یا این طوری برگشتنم ؟